تبليغاتX
شعر و ادبیات

شعر و ادبیات

شعر و ادبیات

ترموستات

بارانی ام کو ؟

دیگر نه به تونه به بهار و نه به پرستوها فکر میکنم

آب از آب هم تکان نمی خورد

به سماور فکر می کنم

که هر روزخدا جوش مرا می زند

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:10  توسط یاشار  | 

جشن عاطفه ها

پدر با یک تکه نان به خانه رسید

بچه ها سیر خوابیدند

و مادر هنوز در کار وصله بود

سالها بعد در خانه سالمندان پیرمرد و پیرزنی سالگرد ازدواجشان را به هم تسلیت گفتند

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:54  توسط یاشار  | 

پارک وی

تهران که می آیم هوایی می شوم

دست خودم نیست عینکم را دودی می کنم

لهجه ام عوض می شود

این شهر هم که به هیچ قراری رحم نمی کند

مترو را متر می کنم

دختران پارک برایم زبان در می آورند

امّا دلم پیش توست

یادت هست دیشب زیر پل تجریش برایت بوق زدم آستارا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:52  توسط یاشار  |